این وبلاگ رو اصلا نخونید!!!

 
دروغ!
نویسنده : محمدعلی - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
 

پرسید: تا حالا به من دروغ گفتی؟

لباش رو باز کرد که چیزی بگه ولی حرفش رو توی هوا بلعید و دوباره لباش رو بست، کمی فکر کرد و با آرامش کفت: آره.

اصلا انتظار شنیدن چنین جوابی رو نداشت، کاملا شوکه شده بو. با این حال سعی کرد خودش رو آروم نشون بده: شوخی می کنی عزیزم.

- نه، کاملا جدی ام.

با سردرگمی گفت: چند بار؟ کی؟

- تقریبا به تعداد دفعاتی که گفتم دوستت دارم.

- چی داری می گی؟ درست صحبت کن منم بفهمم.

نفس عمیقی کشید و با آرامش بیشتر گفت: به ات دروغ می گفتم که دوستت دارم.

دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه، خیلی کشیده عصبانیت و شکست رو با هم فریاد زد: علی...

- درست شنیدی عزیزم، نمی تونستم واقعیت رو به ات بگم. دروغ می گفتم که دوستت داشتم... من عاشقت بودم...


 
comment نظرات ()
 
 
یادگاری
نویسنده : محمدعلی - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
 

شاید تعداد یادگاری هایی که از من دست تو مونده زیاد نباشه. فرصت زیادی برای یادگاری ساختن نبود. به جز خاطراتی که توی پیاده رو های خیابون ها جاشون گذاشتیم، به جز اشک ها و لبخند هایی که روی چهره هامون به وجود آمدند و محو شدند، به جز دل هایی که به هم دیگه پیوند خوردند و حالا فقط زخم شکستن اون پیوند روشون مونده، شاید بشه اون چند تا کتاب و یک جانماز و یکی سی دی که از من دست تو مونده رو به عنوان یادگاری حساب کرد...

دقیقا یادم هست که هر کدوم رو به چه مناسبتی و توی چه شرایطی به تو دادم. حتما یادت هست که پشت جلد کتابی رو که به مناسبت تولدت دادم، چند ماه بعد نوشتم...

اونقدر ذوق داشتم که اصلا یادم رفت که باید پشت جلدش چیزی می نوشتم. بعد از اینکه کتابفروشی کتاب رو کادو کرد، دیگه نمی شد بازش کرد و چیزی نوشت. لغت به لغت اون متنی رو که پشت کتابت نوشتم الان یادم هست. چیزی رو نوشتم که از ته قلب آرزو داشتم. با تمام احساسم نوشته بودمش. به خاطر همین هم یادم مونده...

حالا که اینجا نیستی، من هستم و یادگاری های تو... من هستم و خاطراتم و جایی که الان بیشتر از همیشه خالی مونده...

من موندم و یادگاری تو... و اون یادگاری چیزی به جز متن آخرین صحبتمون نیست. متنی که تا به حال چند بار خوندمش. متنی که نتیجه اش یک کلمه بود، خداحافظ....


 
comment نظرات ()
 
 
شیرهویج
نویسنده : محمدعلی - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱
 

جوون تر از این که بودم، تمام عشق زندگیم این بود که بعد از ظهر که از مدرسه میام، یه کمی زودتر خودم رو به سر کوچه برسونم تا قبل از اینکه آبمیوه فروشی سر کوچه ببنده، یک لیوان شیرهویج بزرگ بخورم. خیلی که می خواستم به خودم حال بدم، یک جفت هم از اون کلوچه بزرگ ها که روشون شش قسمتی خط داشت و تو هر قسمتش یک لکه رنگی داشت هم می خریدم و همون جا کنار خیابون وامی ایستادم و با لذت تمام می خوردم. اون زمان، این کار من یک جور تخلف محسوب می شد! چه معنی داشت که بچه بیرون از خونه آبمیوه بخوره!؟ این خوردنی های غیر بهداشتی برای بچه ها ضرر داره!

یادم نمی ره اون یک لیوان شیرهویج با اون دو تا کلوچه برای من چه لذتی داشت. از مدرسه که بیرون می اومدم، فقط تو ذهنم شیرهویج بود. فقط و فقط به این فکر می کردم که نکنه دیر برسم و مغازه بسته باشه. چهره اکبر آقا همیشه و همیشه ثابت بود. نوعی خنده همیشگی داشت که نمی شد اسمش رو خنده گذاشت. یک جور ادای دین بود به مشتری که منتظر بود یک مغازه دار خوش رو آبمیوه رو براش توی لیوان بریزه. کم حرف بود و از نگاه اون سال های من قد بلند به نظر می رسید. پیشخون مغازه اش بلند بود و همیشه برای اینکه بتونم لیوان رو از روش بردارم مجبور بودم دستم رو بالا ببرم. نمی دونم چرا هیچ چیز دیگه ای توی اون مغازه مزه شیرهویجش رو برای من نداشت. اصلا یادم نیست آبمیوه های دیگه اش رو هم امتحان کردم یا نه، ولی بقیه حتی چشمک هم نمی زدند. با همون یک لیوان شیرهویج، انگار دنیا رو به ام می دادند. انگار که اصلا چیز دیگه ای توی دنیا مهم نبود. لذت خوردن اون شیرهویج با همه دلهره از اینکه نکنه ناغافل بابا از سر کوچه پیداش بشه و یا اینکه تکه کلوچه جامونده روی صورت، خلافکار رو لو بده، قابل وصف نیست.

چند روز پیش، از سر کوچه که رد می شدم، چشمم به مغازه اکبر آقا افتاد. همون مغازه خیلی کوچیک که به مدد اشغال خیابون، تونسته بود اکبر آقا رو تو خودش جا بده و صاحبش که با همون چهره ثابت، خنده کم عمق و قدی که دیگه مثل قدیم ها بلند نبود، توش ایستاده بود. یاد همه خاطرات جوون تری هان افتادم. فکر کردم که شاید یک لیوان شیرهویج به همراه کلوچه هایی که روی پیشخونی که دیگه مانعی محسوب نمی شد بودند، بتونه خاطراتم رو پر رنگ تر کنه. خواستم که راهم رو به سمت مغازه کج کنم که...

نشد...

نمی دونم چرا، ولی نشد. انگار یک اشکالی وجود داشت. خبری از اون ولع قبل نبود. یک نیروی ضعیفی به سمتش می کشوندم، یک نیروی چندین برابر قوی تر مانع می شد. نه تنها خوردن اون شیرهویج شادم نمی کرد، حتی دیگه دوست نداشتم که یک بار دیگه طعمش رو امتحان کنم.

انگار لب زدن به هر غذا برام عذاب آور شده. طعم های لذیذ دنیا، دیگه لذیذ نیستند. همشون یه طعم دارند. خنده هام دیگه عمیق نیستند. رنگ های دنیا بی حال شدند. نمی خوام شکایت کنم، هنوز هم می خندم، تفریح می کنم، گلهای بهار رو بو می کنم، ولی دیگه اونطور که باید باشه نیست. یک چیزی سر جای خودش نیست، یک چیزی کمه.

همین الان که دارم این نوشته رو می نویسم، به یک دوستی فکر می کنم که یک زمانی وقتی از خاطرات جوون تری هاش ازش پرسیدم، ترجیح داد در مقابل سوال من سکوت کنه....

شاید باید قدر همین دو سه تا خاطره ای که توی ذهنم مونده رو بدونم...


 
comment نظرات ()
 
 
تو را دوست می دارم!
نویسنده : محمدعلی - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱
 

تو را دوست می دارم، نه به خاطر آبی بی کران چشمانت که سادگی آسمان و شفافیت دریاها را به یاد می آورد.

تو را دوست می دارم، نه به خاطر نگاه بی انتهایت که ترکیب با ظرافت زیبایی و لطافت و عشق را در خود دارد.

تو را دوست می دارم، نه به خاطر کمان ابروانت که رنگین کمان مشکی آسمان چهره روشن توست.

تو را دوست می دارم، نه به خاطر لعل لبانت که یادگار بوسه فرشتگان است بر آفرینش بی بدیل خداوند.

تو را دوست می دارم، نه به خاطر لبخندت که عطر نسیم بهاری را در فضای دل می افشاند.

تو را دوست می دارم، نه به خاطر آبشار گیسوانت که در پنجه باد، تلاطم شگفت انگیز رودخانه ای مواج را پدیدار می سازد.

تو را دوست می دارم، نه به خاطر شور و نشاط و سرزندگی ات که اکسیر جوانی را بی منت در سرتاسر وجود دیگران جاری می سازد.

تو را دوست می دارم، نه به خاطر مهربانی و محبتت که به حق یادگاری است آسمانی در میان زمینیان.

تو را دوست می دارم، نه به خاطر احساس زیبایت که لطافت ماورایی آن را جز قلبی به پاکی قلب خودت نمی تواند درک کند.


تو را دوست می دارم و فقط می دانم که تو را دوست می دارم.
تو را دوست می دارم، چون سزاوار دوست داشتنی.
تو را دوست می دارم، چون تویی؛ و شاید همین برای دوست داشتن کافی باشد...



 
comment نظرات ()
 
 
می مانم...
نویسنده : محمدعلی - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

جهان من متوقف شد، در همان لحظه که تو لبخند زدی.

دیگر نای حرکت ندارد، هیچ تغییری در آن راه نمی یابد. تفاوت برایش بی معناست.

هر لبخندی را لبخند تو می بینم، هر عطری، مرا به یاد تو می اندازد، در دنیای من فقط تو هستی. انگار که قاب عکست را در جای جای ذهنم گذاشته باشند، از تو نمی توانم روی بگردانم.

اینجاپیاده روی است که با هم از آن گذشتیم، این پارک را با هم پیدا کردیم، در این رستوران برای اولین بار شام خوردیم، اینجا جایی بود که اولین بار همدیگر را دیدیم، دوست داشتم در این بازار با هم خرید کنیم، این گردنبندی بود که می خواستم برایت بخرم....

چه خاطرات شیرینی در ذهنم مرور می شوند. خاطراتی که بدون تو همه ناقص اند. در کنارم به جای تو، یاد تو را می گنجانم تا مونس تنهاییم شود. خلا جهانم را با خاطرات تو پر می کنم تا فرو نشکند. هستی را با نام تو رنگ می کنم تا روح یابد.

می مانم تا تو هستی، تا باز نگاهم را با دیدگانت سیراب کنم، با این امید است که شب می خوابم و صبح برمی خیزم.


 
comment نظرات ()
 
 
خدانگهدار...
نویسنده : محمدعلی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
 

شاید دیگر نبینمت. شاید دیگر مرا نبینی. شاید دیگر حتی نخواهی نامم را بشنوی. من دیگر به نام خودم فکر نمی کنم. از ابتدا هم اینگونه نبود. من به دنبال یک دل می گشتم برای یکدلی. از تو برای من فقط دلی مانده پر درد، که جز غصه خوردن برای آن، کار دیگری از دستم بر نمی آید.

به نامم نمی اندیشم. چه اهمیت دارد که من باشم یا نه؟ نمی دانم در کجای دنیای تو جای می گیرم. اکنون فقط در گوشه گوشه دنیایم، تو هستی.

تحمل درد برای من دشوار نیست، تحمل درد کشیدن تو را ندارم. ببینمت یا نبینمت، باور کنی یا نه، درد دلت را در دلم احساس می کنم. ای کاش راهی بود تا تمام آن را یکجا به قلب من سرازیر می کردند تا لبخندی از صمیم قلب بر لبهایت ببینم...

نمی گویم از من نرنج، تو بی اندازه رنج کشیده ای. فراموش نمی کنم اشکهایت را که چهار ستون بدنم را لرزاند.

چه کودکانه تلاش کردم که به تو کمک کنم، بی آنکه بدانم تلاشم، دردت را بیشتر می کند. رنجیده ام، از خودم. شاید نبودنم، پرفایده تر باشد.

اکون که شاید دیگر مرا نبینی، آخرین آرزویم آن است که باور کنی، که تمام آرزویم آرامش تو است. آرامشی از صمیم قلب، تا بی نهایت ...


 
comment نظرات ()
 
 
برای اولین بار!
نویسنده : محمدعلی - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠
 

امروز برای اولین بار تو عمرم سرش داد زدم. اون هم فقط ساکت نشسته بود و زیر زیرکی گریه می کرد، خیلی بی صدا. از همه چیز براش گفتم، همه ناراحتی هام. همه دردایی که روحم رو فشار می داد. همه چیزایی که مدت ها بود می خواستم به اش بگم ولی نگفته بودم، آخه نمی تونستم ناراحتی اش رو ببینم.

ولی دیگه تحمل این همه درد برام سخت شده بود. دردایی که ذره ذره داشتن وجودم رو از بین می بردن. دردایی که مثل سیم ظرفشویی، روی روحم خط انداخته بودن.

به اش گفتم که چقدر سعی کردم این حرفا رو آروم آروم به اش بزنم و موفق نشدم. به اش گفتم که چه جور قدم به قدم پیش رفتم. به اش گفتم کجای قصه من رو شکست، کجای قصه له شدم، کجاش دردم گرفت و تو تمام قصه فقط لبخند زدم. به اش از علاقه ام گفتم. از اینکه چقدر برام مهمه. از اینکه چقدر دوستش دارم. با همه این خورد شدن ها، شکستن ها، درد کشیدن ها، هنوز هم چقدر برام مهمه.

و اون تو تمام این مدت فقط با گریه های بی صداش جوابم رو می داد. چون من اینجوری بیشتر دوست داشتم. چون اون دیگه نزدیک من نبود که بتونه جوابی به من بده. اون فقط تصویری بود توی ذهنم. تصویری که حالا تنها همدمم بود...


 
comment نظرات ()
 
 
تابستان بود!
نویسنده : محمدعلی - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩
 

نزدیک دیوار راه می رفتم تا شاید چند سانتیمتر سایه کنار دیوار از شدت گرمای آفتاب ظهر تابستون کم کنه. سرم پایین بود و نه خیلی تند راه می رفتم. می خواستم از گرما فرار کنم، ولی مغزم نمی تونست از این سریع تر به پاهام دستور حرکت بده. اونقدر به کارای خودش مشغول بود که اصلا حوصله کنترل پاهام رو نداشت.

توی هر لحظه به صد جا سر می زد و با صد تا در بسته مواجه می شد. توی لحظه بعد دوباره از خونه اول شروع می کرد. فقط چیری که از این مراجعات پیاپی می فهمیدم این بود که چقدر آدمای این شهر برام غریبه شدن. اشکال از آدما نبود، خودم بودم که غریبه بودم.

شب قبلش تا ساعت 3 توی تخت غلت می زدم، بدون اینکه به چیزی فکر کنم. شبای قبل که تمام افکار خوب و بد چندین ماه اخیرم رو زیر و رو می کردم، توی پنج دقیقه خواب بودم، ولی اون شب دقیقا برعکس بود. حوصله ام سر رفت، از تخت اومدم پایین و رفتم روی پشت بام. باد خنکی می اومد. خیلی لذت بخش بود. نشستم روی صندلی. خیلی برام عجیب بود. انگار که خاطرات خیلی دورم رو با سرعت زیاد از جلوی چشمام رد می کردن، بدون اینکه اصلا بفهمم اون خاطرات چیا هستن. فقط یه حسی از همشون توی ذهنم باقی می موند که اون حس رو دوست داشتم. فقط به دور ترین جاهایی که تو دسترس چشمم بود نگاه می کردم. بعد از چند دقیقه، انگار مغزم کاری رو که می خواست انجام بده، انجام داده بود، برگشتم پایین و به سرعت خوابم برد.

از همون دیشبش اینجور شده بودم. انگار یه عکس العمل دفاعی مغز بود برای جلوگیری از سوختن. یه احساس غریبگی عمیق. هر کدوم از آدما که می دیدم، دنیایی از افکار و روحیات داشتن که دیگه برام درکشون سخت بود. انگار که از دنیای واقعی پرتم کرده باشن تو دنیای خودم. همه رو از پشت شیشه می دیدم. دنیا برام مثل یه فیلم سینمایی طولانی شده بود که خودم توش نقشی نداشتم و فقط تماشاگر بودم.

دیگه به دانشگاه رسیده بودم. نفهمیدم خیابون ها چطور از زیر قدم هام فرار کردن. توی یه جور خلصه بودم که می دونستم عواقب خوبی برام نداره. ولی این خلصه یه حسی رو تو وجودم تقویت کرده بود. این همه خاطره که فقط احساسشون می کردم و هیچ کدوم رو به یاد نمی اوردم، فقط یه معنی می تونست داشته باشه:
باید به همون سرنوشتی فکر کنم که پارسال فکر می کردم...


 
comment نظرات ()