تنها بودم...

در نیمه های راه دیدمت، خسته و سرگردان در مسیری مبهم، با چراغی در دست به سمت مقصدی که چندان روشن نبود، با کوله باری از زندگی قدم می زدم.

جنگلی بود که روز و شب برایش تفاوت نداشت. پشت هر درخت می توانست کمینگاهی باشد برای یک شکارچی. و زیر هر برگ دامی برای یک شکار.

تو را دیدم، در پشت درختانی که می خواستند تو را که به این نزدیکی بودی از من پنهان کنند. و یک نگاه کافی بود تا زمان را متوقف کند.

چه بی پروا قدم برمی داشتی و چه چابک می دویدی. نور سبز جراغت، برگ ها را سبز تر می نمایاند و چه با عجله درختان را در می نوردید.

ناگهان زمان متوقف شد. "همسفری؟" و پاسخی بی درنگ: "آری"

"با سنگ های راه چه کنیم؟"

"با هم هستیم"

می دانستم که راه بی خطر نیست. جنگل همه را تنها می خواهد، همسفری را نمی فهمد.

"تحت هیچ شرایطی از من دور نشو."

"نمی شوم"

راه را می پیمودیم. و هر دو بی خبر از مسیر، فقط با چراغی در دست. سنگ ها را از سر راه کنار می زدیم و می رفتیم. سنگ چیست که بر سر راه همسفران درآید؟

نمی دانم چه شد؟ ناگهان باتلاقی زیر پایمان پدیدار شد. نمی دانم از کجا آمد؟ آنجا نبود. شاید هم زیر برگ ها بود. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که باور کردنی نبود. ناگهان تو را گرفتار دیدم. دستت ولی هنوز در دست من بود. گفتی برو. گفتم شرط همسفری این نیست. گفتی زمانه ما را چنین می خواهد. گفتم با زمانه باید جنگید. گفتی جنگ در مرام همسفران نیست. گفتم زندگی جنگ است. خواستی دستت را از دستم بکشی. مقاومت کردم. بیشتر کشیدی. خودم را به باتلاق انداختم. گفتم خداوند گسستن را دوست ندارد. گفتی راهی جز این نیست. گفتم دستی بر شاخه ای دارم. گفتی شاخه ای را تاب تحمل دو نفر نیست...

و دستت را کشیدی....

هر دو در باتلاق و من دستی بر شاخه ای...

نه تاب رفتن و نه توان ماندن. شاید چراغی که در دستت بود، تنها امید خیره ماندن من است. نظاره می کنم و دعا...

هنوز دستم بر شاخه است و نیمه تن در گل و لای. تنها رفتن مرام همراهی نیست. شاید اگر همسفرم نمی شدی، هیچوقت باتلاقی سر راهت ظاهر نمی شد، تا لازم شود که برای نجات من، دستت را از من جدا کنی...

/ 0 نظر / 11 بازدید