برای اولین بار!

امروز برای اولین بار تو عمرم سرش داد زدم. اون هم فقط ساکت نشسته بود و زیر زیرکی گریه می کرد، خیلی بی صدا. از همه چیز براش گفتم، همه ناراحتی هام. همه دردایی که روحم رو فشار می داد. همه چیزایی که مدت ها بود می خواستم به اش بگم ولی نگفته بودم، آخه نمی تونستم ناراحتی اش رو ببینم.

ولی دیگه تحمل این همه درد برام سخت شده بود. دردایی که ذره ذره داشتن وجودم رو از بین می بردن. دردایی که مثل سیم ظرفشویی، روی روحم خط انداخته بودن.

به اش گفتم که چقدر سعی کردم این حرفا رو آروم آروم به اش بزنم و موفق نشدم. به اش گفتم که چه جور قدم به قدم پیش رفتم. به اش گفتم کجای قصه من رو شکست، کجای قصه له شدم، کجاش دردم گرفت و تو تمام قصه فقط لبخند زدم. به اش از علاقه ام گفتم. از اینکه چقدر برام مهمه. از اینکه چقدر دوستش دارم. با همه این خورد شدن ها، شکستن ها، درد کشیدن ها، هنوز هم چقدر برام مهمه.

و اون تو تمام این مدت فقط با گریه های بی صداش جوابم رو می داد. چون من اینجوری بیشتر دوست داشتم. چون اون دیگه نزدیک من نبود که بتونه جوابی به من بده. اون فقط تصویری بود توی ذهنم. تصویری که حالا تنها همدمم بود...

/ 0 نظر / 9 بازدید