می مانم...

جهان من متوقف شد، در همان لحظه که تو لبخند زدی.

دیگر نای حرکت ندارد، هیچ تغییری در آن راه نمی یابد. تفاوت برایش بی معناست.

هر لبخندی را لبخند تو می بینم، هر عطری، مرا به یاد تو می اندازد، در دنیای من فقط تو هستی. انگار که قاب عکست را در جای جای ذهنم گذاشته باشند، از تو نمی توانم روی بگردانم.

اینجاپیاده روی است که با هم از آن گذشتیم، این پارک را با هم پیدا کردیم، در این رستوران برای اولین بار شام خوردیم، اینجا جایی بود که اولین بار همدیگر را دیدیم، دوست داشتم در این بازار با هم خرید کنیم، این گردنبندی بود که می خواستم برایت بخرم....

چه خاطرات شیرینی در ذهنم مرور می شوند. خاطراتی که بدون تو همه ناقص اند. در کنارم به جای تو، یاد تو را می گنجانم تا مونس تنهاییم شود. خلا جهانم را با خاطرات تو پر می کنم تا فرو نشکند. هستی را با نام تو رنگ می کنم تا روح یابد.

می مانم تا تو هستی، تا باز نگاهم را با دیدگانت سیراب کنم، با این امید است که شب می خوابم و صبح برمی خیزم.

/ 4 نظر / 9 بازدید
ریما

رنگ احساست همرنگ دل من هست[گل]

محمدعلی وفائی

سلام. به وب منم سر بزنید خوشال میشم.ما که یه شوخی کردیم و یکی از بازدید کنندگانم سر همون شوخی گذاشت رفت حالا از شما دعوت میکنم بیین.اگرم مایل به تبادل لینک هستید یه نظری بدید ممنون!

نجمه

سلام! نمی دونستم ازینا هم داری :دی نوشتی جهانت متوقف شد همون انبساط زمانه...خوب می دونم چیه مثل خودت...