تابستان بود!

نزدیک دیوار راه می رفتم تا شاید چند سانتیمتر سایه کنار دیوار از شدت گرمای آفتاب ظهر تابستون کم کنه. سرم پایین بود و نه خیلی تند راه می رفتم. می خواستم از گرما فرار کنم، ولی مغزم نمی تونست از این سریع تر به پاهام دستور حرکت بده. اونقدر به کارای خودش مشغول بود که اصلا حوصله کنترل پاهام رو نداشت.

توی هر لحظه به صد جا سر می زد و با صد تا در بسته مواجه می شد. توی لحظه بعد دوباره از خونه اول شروع می کرد. فقط چیری که از این مراجعات پیاپی می فهمیدم این بود که چقدر آدمای این شهر برام غریبه شدن. اشکال از آدما نبود، خودم بودم که غریبه بودم.

شب قبلش تا ساعت 3 توی تخت غلت می زدم، بدون اینکه به چیزی فکر کنم. شبای قبل که تمام افکار خوب و بد چندین ماه اخیرم رو زیر و رو می کردم، توی پنج دقیقه خواب بودم، ولی اون شب دقیقا برعکس بود. حوصله ام سر رفت، از تخت اومدم پایین و رفتم روی پشت بام. باد خنکی می اومد. خیلی لذت بخش بود. نشستم روی صندلی. خیلی برام عجیب بود. انگار که خاطرات خیلی دورم رو با سرعت زیاد از جلوی چشمام رد می کردن، بدون اینکه اصلا بفهمم اون خاطرات چیا هستن. فقط یه حسی از همشون توی ذهنم باقی می موند که اون حس رو دوست داشتم. فقط به دور ترین جاهایی که تو دسترس چشمم بود نگاه می کردم. بعد از چند دقیقه، انگار مغزم کاری رو که می خواست انجام بده، انجام داده بود، برگشتم پایین و به سرعت خوابم برد.

از همون دیشبش اینجور شده بودم. انگار یه عکس العمل دفاعی مغز بود برای جلوگیری از سوختن. یه احساس غریبگی عمیق. هر کدوم از آدما که می دیدم، دنیایی از افکار و روحیات داشتن که دیگه برام درکشون سخت بود. انگار که از دنیای واقعی پرتم کرده باشن تو دنیای خودم. همه رو از پشت شیشه می دیدم. دنیا برام مثل یه فیلم سینمایی طولانی شده بود که خودم توش نقشی نداشتم و فقط تماشاگر بودم.

دیگه به دانشگاه رسیده بودم. نفهمیدم خیابون ها چطور از زیر قدم هام فرار کردن. توی یه جور خلصه بودم که می دونستم عواقب خوبی برام نداره. ولی این خلصه یه حسی رو تو وجودم تقویت کرده بود. این همه خاطره که فقط احساسشون می کردم و هیچ کدوم رو به یاد نمی اوردم، فقط یه معنی می تونست داشته باشه:
باید به همون سرنوشتی فکر کنم که پارسال فکر می کردم...

/ 0 نظر / 7 بازدید