شیرهویج

جوون تر از این که بودم، تمام عشق زندگیم این بود که بعد از ظهر که از مدرسه میام، یه کمی زودتر خودم رو به سر کوچه برسونم تا قبل از اینکه آبمیوه فروشی سر کوچه ببنده، یک لیوان شیرهویج بزرگ بخورم. خیلی که می خواستم به خودم حال بدم، یک جفت هم از اون کلوچه بزرگ ها که روشون شش قسمتی خط داشت و تو هر قسمتش یک لکه رنگی داشت هم می خریدم و همون جا کنار خیابون وامی ایستادم و با لذت تمام می خوردم. اون زمان، این کار من یک جور تخلف محسوب می شد! چه معنی داشت که بچه بیرون از خونه آبمیوه بخوره!؟ این خوردنی های غیر بهداشتی برای بچه ها ضرر داره!

یادم نمی ره اون یک لیوان شیرهویج با اون دو تا کلوچه برای من چه لذتی داشت. از مدرسه که بیرون می اومدم، فقط تو ذهنم شیرهویج بود. فقط و فقط به این فکر می کردم که نکنه دیر برسم و مغازه بسته باشه. چهره اکبر آقا همیشه و همیشه ثابت بود. نوعی خنده همیشگی داشت که نمی شد اسمش رو خنده گذاشت. یک جور ادای دین بود به مشتری که منتظر بود یک مغازه دار خوش رو آبمیوه رو براش توی لیوان بریزه. کم حرف بود و از نگاه اون سال های من قد بلند به نظر می رسید. پیشخون مغازه اش بلند بود و همیشه برای اینکه بتونم لیوان رو از روش بردارم مجبور بودم دستم رو بالا ببرم. نمی دونم چرا هیچ چیز دیگه ای توی اون مغازه مزه شیرهویجش رو برای من نداشت. اصلا یادم نیست آبمیوه های دیگه اش رو هم امتحان کردم یا نه، ولی بقیه حتی چشمک هم نمی زدند. با همون یک لیوان شیرهویج، انگار دنیا رو به ام می دادند. انگار که اصلا چیز دیگه ای توی دنیا مهم نبود. لذت خوردن اون شیرهویج با همه دلهره از اینکه نکنه ناغافل بابا از سر کوچه پیداش بشه و یا اینکه تکه کلوچه جامونده روی صورت، خلافکار رو لو بده، قابل وصف نیست.

چند روز پیش، از سر کوچه که رد می شدم، چشمم به مغازه اکبر آقا افتاد. همون مغازه خیلی کوچیک که به مدد اشغال خیابون، تونسته بود اکبر آقا رو تو خودش جا بده و صاحبش که با همون چهره ثابت، خنده کم عمق و قدی که دیگه مثل قدیم ها بلند نبود، توش ایستاده بود. یاد همه خاطرات جوون تری هان افتادم. فکر کردم که شاید یک لیوان شیرهویج به همراه کلوچه هایی که روی پیشخونی که دیگه مانعی محسوب نمی شد بودند، بتونه خاطراتم رو پر رنگ تر کنه. خواستم که راهم رو به سمت مغازه کج کنم که...

نشد...

نمی دونم چرا، ولی نشد. انگار یک اشکالی وجود داشت. خبری از اون ولع قبل نبود. یک نیروی ضعیفی به سمتش می کشوندم، یک نیروی چندین برابر قوی تر مانع می شد. نه تنها خوردن اون شیرهویج شادم نمی کرد، حتی دیگه دوست نداشتم که یک بار دیگه طعمش رو امتحان کنم.

انگار لب زدن به هر غذا برام عذاب آور شده. طعم های لذیذ دنیا، دیگه لذیذ نیستند. همشون یه طعم دارند. خنده هام دیگه عمیق نیستند. رنگ های دنیا بی حال شدند. نمی خوام شکایت کنم، هنوز هم می خندم، تفریح می کنم، گلهای بهار رو بو می کنم، ولی دیگه اونطور که باید باشه نیست. یک چیزی سر جای خودش نیست، یک چیزی کمه.

همین الان که دارم این نوشته رو می نویسم، به یک دوستی فکر می کنم که یک زمانی وقتی از خاطرات جوون تری هاش ازش پرسیدم، ترجیح داد در مقابل سوال من سکوت کنه....

شاید باید قدر همین دو سه تا خاطره ای که توی ذهنم مونده رو بدونم...

/ 4 نظر / 9 بازدید
اشک و لبخند(مریم)

يكي مي پرسد : اندوه تو از چيست ؟ سبب ساز سكوت مبهمت كيست ؟ برايش صادقانه مي نويسم : براي آنكه بايد باشد و نيست . [گل]

اشک و لبخند(مریم)

سلام ... خوشحالم که هستی! من کاملا این نوشتتو درک می کنم! همین چند روز پیش داشتم با بهترین دوستم از خاطرات گذشته می گفتم! گذشته ای که دیگه نیست و من فکر کنم دیگه برامون اتفاق نمی افته! ولی یادش چقدر لذت بخشه! خنده هایی که دیگه از اون تهِ تهِ دلت نمی آد! و همه افسوس ! افسوس! و آه شده! من هم می خندم! تفریح می کنم! خوب هستم اما نه مثل او قدیما![گل]

اشک و لبخند(مریم)

. . یه کاغذ ،یه خودکار ،دوباره شده همدم این دل دیوونه یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه... "اشک و لبخند" به روز شده است. [گل]

اشک و لبخند(مریم)

. . . واست زوده بفهمی من چرا آواره ی دردم؟ واسم دیره از این خلوت به شهرعشق برگردم, واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی, واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی... ممنون از حضورِ سبزت! . . . . [گل]